ایلیاایلیا، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 14 روز سن داره

ایلیا

18 اسفند

یه روز جمعه دیگه هم اومد.نمیدونم چرا این روزها اینقدر پشت سرهم میان و با اومدنشون ما رو غافلگیر میکنن.هنوز به اول هفته عادت نکردی آخرهفته اومده. من و ایلیا یه هفته هست که اومدیم جهرم.بابایی شنبه دانشگاه کلاس داشت .با اون اومدیم و او کلاسش رو برگذار کرد و شب برگشت شیراز. الان هم بابایی سرجلسه آزمون دکتری هست.خداکنه قبول بشه. دیروز خیلی بادهای شدیدی می اومد و من و ایلیا و مامان جون رفته بودیم خرید عید.از خرید ک ه برگشتیم ایلیا همه ش عطسه میکرد.بدجور سرما خورده بود.امروز هم خیلی بی حاله.منم خودم رو سرزنش میکنم که چرا ایلیا رو بردم بیرون. پسرگلم از کارات بگم که دیگه بزرگ شدی و همه چی رو تشخیص میدی.وقتی یه کار اشتباه انجام میدی ...
18 اسفند 1391

حرف زدن های ایلیا

پسر گلم روز به روز شیرین زبون تر میشی.یه حرفایی میزنی که نزدیکه شاخ در بیارم.البته یه کم هم لجباز شدی و بعضی وقتا دیگه خیلی عصبی میشم. به انگلیسی کلمات ok و hello رو میگی.وقتی بهت میگم come on منظورم رو میفهمی.البته چون خودم زبان تدریس میکردم اصلا با یاد دادن زبان تو این سن موافق نیستم ولی تا این حد و کلماتی که کاربرد مکالمه داره اشکال نداره. شب ها وقت خواب گیر میدی که واست حسنی بخونم.خودتم میگی ( عسنی ) منم یا حسنی ما یه بره داشت رو واست میخونم یا توی ده شلمرود.اینا کتابای دوره ی بچگی خودمه که قبلا  واست خریدم.چند روز پیش رفتم کتابفروشی که واست بن بن بن 1 رو بگیرم که چند تا از کتابای دوره بچگی خودمو دیدم و اونا رو هم واست خرید...
3 بهمن 1391

بدون عنوان

٥شنبه شب عقد شیرین دختر خاله م بود.به خاطر فوت بابابزرگم نتونستم برم .از همین جا بازم بهش تبریک میگم. صبح جمعه من و ایلیا 2 تایی میخاستیم از جهرم بیایم شیراز.چشمتون روز بد نبینه.ایلیا کل اتوبوس رو گذاشته بود رو سرش.نذاشت هیچکی استراحت کنه.هر کلمه ای رو که بلد بود میگفت.از خودش می پرسید گاو چی میگه؟ما. سلام  . خداحافظ (داسس)  .  نازی .  اه  .شکلات . خاله خلاصه هر کلمه ای که بلد بود تکرار میکرد. 2 تا دختر صندلی بغل نشسته بودند که خیلی باهات صحبت کردند.بهت شکلات دادند و نیم ساعت هم پیش اونا نشستی و هندز فری گذاشتن توی گوشت و توهم کیف کرده بودی.   ...
30 دی 1391

امروز بابا نرفت اداره و پیش ما موند.آخ جون

ایلیا جونم عاشق نوشابه و دلستر هست.توی خونه که من و بابایی یواشکی می خوریم اما اگه جایی باشیم زورایلیا زیادتر میشه و بایه کم آب بهش میدیم . امروز بعد از نهار بابا رفت توی آشپزخونه که دور از چشم تو نوشابه بخوره تو هم همچنان سر سفره نشسته بودی صدای لیوان و خوردن بابا رو که شنیدی با یه لحن آمرانه گفتی بابا آب بیار. ما که خیلی خندیدیم. عکسایی از شهریور 91 ایلیا توی کارتون یخچال موقع اسباب کشی بازار وکیل اینجا داشتی واسه مامان پلاک انتخاب می کردی مهمونی خونه مامان جون و اینم فردیس تنها بچه ای که باهاش خوب بودی با مامان جون و دخترخاله هام رفته بودیم تفریح و عاشق این هاپو شده بودی ایلیا و مام...
18 دی 1391

افتخار مامان

خیلی پسر تمیزی هستی.اگه لباس یا دستت  یا جایی کثیف بشه میای به من میگی بکیسه یعنی کثیفه به اس ام اس میگی ا نه نس .اگه به گوشی من اس ام اس بیاد سریع گوشی رو واسم میاری و وقتی خوندم خیالت راحت میشه و میری بعد از اینکه بازی ت با هر کدوم از وسایل هات تموم شد جمعش میکنی میذاری سر جاش بعد یه بازی دیگه برمیداری. خونه سازی. برج هوش .کتاب خوندن.نقاشی کشیدن و بن بن بن از بازی های مورد علاقه ات هست و خودتو با اینا سرگرم میکنی.وقتای دیگه هم شبکه پرشین تون نگاه میکنی.به پرشین تون هم میگی می می تون. ...
17 دی 1391

ایلیا و بن بن بن

خیلی وقته که پسر گلم کلمات بن بن بن رو کامل حفظ شده اما من یه خورده تنبلی کردم و هنوز کلمات رو واسش یادداشت نکرده بودم. بابا ( بابا ) مامان ( مامان ) دست ( دست ) گاو ( ما )صداشو میگه و اگه خودمون بگیم گاو و بخواد تکرار کنه میگه باخ آب ( آب ) کت  (کت) چتر ( لل ) شلوار ( للال ) اسب (  اسب ) گوش (گوش) توپ ( توپ ) سگ (هاپو) کلاه (کلاه) دختر (گگل) شیر ( لیل ) جوجه ( گنجه ) میخواد بگه گنجشک مو ( مو ) خیار (کیال) پسر ( گگل ) همون دختر.پسر و دختر رو تشخیص نمیده ابرو ( ابرو ) چشم ( دن دن )خیلی بی ربطه جارو ( لالو ) نان ( به ) مداد ( مدات ) ...
16 دی 1391

عکس های ایلیایی

ایلیا و باباحسین شب عقد رضا پسرخاله مامانی مسافرت اهواز ایلیا و خنده الکی ایلیا الشتر خرم آباد ا ایلیا و باباحسین اهواز ایلیا جون عاشق چای خوردنه شب تولد بابایی که خونه عمو مهدی اونو غافلگیر کردیم کیک تولد بابا فکر کنم وقتی تو شکم مامانم بودم یه سر اومدم اینجا.آشناست ...
15 دی 1391

یه روز سرد پاییزی

ایلیا جون روز عاشورا یه روز صبح من و ایلیا با هم رفتیم یه کار بانکی انجام دادیم بعد هم رفتیم اداره بابا وهمگی با هم رفتیم پارک آزادی برگ ریزون رو تماشا کنیم.واقعا جالب بود.خیلی خوش گذشت. ایلیا و مهدی امینی خواه کافی شاپ هتل ستارگان هتل ستارگان یه روز تعطیل نهار رو برداشتیم و سه تایی رفتیم پارک نزدیک خونه  نهار خوردیم.سرد بود ولی عالی ایلیا بعد از نهار حسابی بازی کرد.بعد از ماشین سواری هم رفت استخر توپ       ...
15 دی 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ایلیا می باشد